بازگشت به آرشیو

در تعقیب نویسنده؛ سانسوری که به اداره‌‌ها ختم نمی‌شود

15 مه 2026، ساعت 11:44

سانسور

 

جلد اول «نسیان» را وقتی شروع کردم که رمان قبلی‌ام که اواخر دهه‌ی هشتاد نوشته بودم از طرف اداره‌ی ارشاد رد شد. از خوش‌اقبالی‌ام بود شاید که هیچ اصلاحیه‌ای به کتاب نخورد و کتاب از بیخ‌وبن مسئله‌دار اعلام شد. 

موضوع این نبود که بخواهم تصمیمی انقلابی بگیرم. اصلا به مبارزه علیه سانسور و این چیزها فکر نمی‌کردم. فقط می‌خواستم هر چه در سر دارم بنویسم. به عقیده‌ی خودم بعضی از صحنه‌هایی که خلق می‌کردم آن قدری خوب بود که دل کندن ازشان ممکن نبود.

بنابراین «نسیان» را در ناامیدی کامل نوشتم، جوری که انگار قرار نیست هیچ وقت از قاب مانیتور لپ‌تاپم پایش به جهان ادبیات برسد. پس جانب احتیاط را کنار گذاشتم و قلم را چون آهویی در بیابان هر جور دلم خواست تازاندم. 

میان کش‌وقوس نوشتن شنیدم نشری در خارج از ایران کتاب‌های بدون سانسور منتشر می‌کند. وقتی کتاب را تمام کردم، چند نفر از اهالی فن کتاب را خواندند و تا جایی که سوادم می‌رسید اصلاحش کردم و فایل را برای نشر نوگام فرستادم. 

کتاب را با نام مستعار نوشتم، از ترس حکومتی که نویسنده را نه صاحب تخیل، که متهم بالقوه می‌بیند. فکر می‌کردم خطر اصلی همان‌جاست: اداره‌ها، نهادها و چشم‌های مراقب. 

زمان کمی گذشت تا فهمیدم تیغ سانسور نه فقط دست نظام حاکم است که از رگ‌ گردن به من نزدیک‌تر است. سانسورچیِ صمیمی، روشن‌فکر، خیرخواه و گاه حتا مهربان داریم!

کسی که می‌نشیند مقابلت، چایت را می‌نوشد، بغلت می‌کند و بعد آرام در گوشت می‌گوید: «عزیزم اگر نمی‌خواهی درباره‌ات این‌جوری فکر کنند، چرا این چیزها را می‌نویسی؟»

چند وقت بعد از انتشار رمانم، دوستی با لحنی همدلانه شروع کرد به حرف زدن درباره‌ی یکی از شخصیت‌های کتاب. چند دقیقه طول کشید تا بفهمم او اصلاً درباره‌ی شخصیت حرف نمی‌زند، درباره‌ی من حرف می‌زند. مرز میان نویسنده و راوی برایش آن‌قدر باریک بود که هر اتفاقی در داستان، ناگهان تبدیل می‌شد به بخشی از زندگی خصوصی من. 

توضیح دادم که آن ماجرا مربوط به شخصیت داستان است، نه زندگی من. سرش را کمی کج کرد و لبخند مودبی زد، شبیه وقتی که آدم تصمیم می‌گیرد برای حفظ احترام، وارد بحث با کسی که حقیقت واضحی را انکار می‌کند، نشود.

آن روز فهمیدم وقتی زنی از زبان راوی اول شخص داستانی می‌نویسد، خیلی‌ها اصلا راوی را شخصیت فرض نمی‌کنند، یک‌راست می‌روند سراغ خود نویسنده. انگار زن فقط وقتی مجاز به نوشتن است که در حال اعتراف باشد. انگار تخیل، چیزی مردانه است و زن اگر از میل و تن و تاریکی بنویسد، حتما دارد گزارش زندگی خصوصی‌اش را به خلق می‌دهد.

بعدها از چند جا به گوشم رسید که بعضی‌ها درباره‌ی صحنه‌های اروتیک رمان، نه درباره‌ی کیفیت ادبی یا کارکردش در داستان، که درباره‌ی شخصیت اخلاقی نویسنده قضاوت کرده‌اند. انگار نوشتنِ یک تخیل، با انجام آن برابر باشد. 

کم‌کم فهمیدم خطرناک‌ترین سانسور، آنی نیست که کتاب را حذف می‌کند، آن است که من را وادار می‌کند قبل از نوشتن، به خودم فکر کنم، به اینکه اگر این جمله را بنویسم، بعداً درباره‌ی من چه خواهند گفت.

و خیلی وقت‌ها زمانی که پشت میز کارم نشسته‌ام مچ خودم را می‌گیرم: یک لحظه‌ تردید، یا حذف یک جمله قبل از نوشتن. این یعنی سانسور درونی شده.

اما سایه‌ی سنگین سانسور فقط لحظه‌ی نوشتنم را تاریک نکرده، بعد از انتشار هر جلد از «نسیان» تا مدت‌ها حس می‌کردم باید در راه رفتنم، در حرف زدنم، حتی در انتخاب کلماتم مراقب‌تر باشم. انگار چیزی از صفحات متن بلند شده و روی زندگی‌ام نشسته باشد. و حالا من مجبورم نه فقط متنم که خودم را هم توضیح دهم.  

گویا سانسور فقط در اداره‌ها نیست. در لحظه‌ی نوشتن هم اتفاق می‌افتد و بعد از آن دست و پا درمی‌آورد و دنبال نویسنده راه می‌افتد وقتی که متن دیگر متعلق به تو نیست، اما تو هنوز باید برایش پاسخ بدهی.

 

شهناز گل‌محمدی

نویسنده سه‌گانه «نسیان»

در تعقیب نویسنده؛ سانسوری که به اداره‌‌ها ختم نمی‌شود:

نظر شما ثبت شد و پس از بررسی مدیریت سایت منتشر خواهد شد.